اثر ها

اثر ها

تی اس الیوت

تی.اس.الیوت

توماس استرنز الیوت (۱۹۶۵-۱۸۸۸) از چهره‌های برجستۀ دورۀ مدرنیسم انگلیسی است. او به سمبولیسم فرانسه علاقه‌مند بود. سمبولیسم‌های فرانسوی بر این باورند که شاعر باید زبانی نمادین بیافریند تا بتواند طبیعتِ گذرا و تجربه‌های انسان را به خواننده منتقل کند، آنها معتقد بودند که توصیف دقیق و مستقیم نمی‌تواند ماهیت این تجربه‌ها را به تصویر بکشد؛ بلکه گاهی مجموعه‌ای از ایماژها، می‌توانند حالات ذهنی و روحی انسانها و تجربه‌هاشان را بهتر منتقل کنند.

الیوت از ایماژیسم نیز تأثیر گرفت؛ زیرا ایماژیسم‌ها مانند سمبولیست‌ها، به دنبال شیوه‌های تازه‌ای برای بیان تجربه‌ها و حالات انسان‌ها بودند. از دیگر تکنیک‌های الیوت که در اشعارش بسیار به چشم می‌خورد، استفاده از«به‌هم پیوستگی‌عینی» است که در این تکنیک، مجموعه‌ای از اشیا، حالات و یا زنجیره‌ای از رویدادها برای بیان احساس یا تجربه‌ای به‌کار می‌روند. استفاده از این تکنیک ریشه در تمرکز ایماژیست‌ها بر تصویری واحد به‌عنوان نمایندۀ تجربه‌ای معنادار دارد. این مکتب، انقلابی علیه رمانتیسم بود. خوانندۀ اشعار الیوت باید اهمیت پی‌درپیِ ایماژها، کلمات، اشارات و مضمون های تکراری را به خوبی درک کند. زندگی شهری مردم عادی برای الیوت منبعی باارزش بود، او در اشعارش بر تأثیر صنعتی‌شدن جامعه و یکنواختی فضای شهری تأکید بسیار می‌کند. وضعیت بشریت در نمایش زندگی قرن بیستم، بسیار مهم است. اشخاص در آثارش جداجدا و بدون هیچ گونه پیوندی با معنویت زندگی می‌کنند و درنتیجه در یأس و ناامیدی به سر می‌برند.

اشارات و نقل قول‌ها نه‌تنها ازهم پاشیدگی جامعۀ قرن بیستم را به تصویر می‌کشند؛ بلکه معنا و پیوندی بین گذشته و حال ایجاد می‌کنند. استفاده از راوی متکلم وحده و سمبولیسم، الیوت را به هدف خود که ایجاد بی‌طرفی و سردی است، نزدیک می کند. او ایماژهای تکراری را به‌گونه‌ای نو و تکان دهنده به‌کار می‌گیرد تا تصاویری جدید خلق کند. تصاویر باستانی و مربوط به اسطوره‌شناسی در آثارش بسیار دیده می‌شود.

 بینامتنی‌ای که در اشعار الیوت دیده می‌شود، باعث ایجاد تباینی بین گذشته و حال می‌شود. او خوانندگان را به یاری جستن از نویسندگان گذشته تشویق می‌کند تا کمبودهای زندگی حال را درک کنند. شعر او شعر بی‌قافیه است؛ هرچند ممکن است گاهی قافیه و بندهایی در شعرش دیده شود، ولی آنها را نمی‌توان در چهارچوب قاعده‌مندی گنجاند. به عقیدۀ او جامعه‌ای که از خدای خود گسسته و با فساد و یأس پیوند خورده را نمی توان در بندهای شعری متوازن و بیت‌های هم‌قافیه توصیف کرد.

نوشتۀ آغازین شعر«میستا کرتز مرد» که زیر عنوان شعر ظاهر می‌شود، اشاره‌ای به رمان قلب تاریکی جوزف کنراد دارد. این‌ها کلمات خدمتکاری بود که مرگ کرتز را اعلام کرد. این جمله، پایان حضور شوم شیطان و همچنین مرگ شخصی که زمانی انسانی بزرگ به حساب می‌آمد را نشان می‌دهد، با مرگش تمام ارزش‌هایی که در زندگی به آن‌ها ارزش می‌داد، از بین می‌روند و بازمانده‌ها بدون راهنما و رهبر رها می‌شوند.

جملۀ دوم شعر اشاره به فریاد بچه‌ها «یک پنی برای گای فاکس» جمع‌آوری کردن پول برای خرید مواد منفجره در روز گای فاکس دارد. در قسمت اول، اگرچه شعر روند روایی پیوسته‌ای ندارد اما در حیطۀ ایماژها، حالت و صدا، وحدت و پیوستگی‌ای را دنبال می‌کند. دو جملۀ ابتدایی شعر، فضای تاریخی و زمانیِ شعر را مشخص می‌کنند و بر مضمون اصلی شعر که خلأ روحی و شکست ارادۀ انسانی است، تاکید می‌ورزند. راوی شعر، اول شخص جمع است که می‌گوید«ماییم مردان پوشالی، ماییم مردان توخالی» و باعث می‌شود که وضعیت روحی نامساعد راوی گسترش یابد و از یک راوی خاص به چهره‌ای جهانی تبدیل شود که نشانگر زمانۀ خود و حال و هوای افراد آن دوره از جمله خواننده است. مردان پوشالی، اشاره به انسان‌های مدرن دارد که از درون تهی هستند. تصویر مردانِ توخالی ممکن است اشاره‌ای به قربانی کردن مردان پوشالی داشته باشد که شاید این قربانیان باعث نجات بشریت از این تنگنا شوند و بعد از یک دورهتخریب، شکوفایی حاصل شود.

واژۀ «نجوا»، مضمون توطئه را تداعی می‌کند و ایماژهای«موش بر شیشه خرده‌ها و صداهای زنگار گرفته»، نشان دهندۀ پوچی و سرگردانی مردان پوشالی است،«شکلی بی‌قواره، سایه‌ای بی‌رنگ، نیرویی فلج‌شده، اشارتی بی‌حرکت» این دو خط، از بند اول شعر جدا شده‌اند و مجموعه‌ای از عبارت‌های مغایر را شکلی بی‌قواره، سایه‌ای بی‌رنگ، نیرویی فلج شده، اشارتی بی‌حرکت  را در بردارد،این عبارت‌های ضدونقیض نیز بر پایدار نبودن و خلأ مردان پوشالی تاکید می‌کند.

این مردان پوشالی (انسان‌های مدرن) از روح‌های خوش‌اقبال‌تر می‌خواهند که سرنوشت این افراد بد‌اقبال را به یاد داشته باشند و بدانند که آن‌ها لزوماً به دنبال خطا نبودند، بلکه از ارزش‌ها و اخلاقیاتی که روح‌های خوش‌اقبال از آنها بهره‌مند بودند، بی‌بهره هستند؛ برخی از منتقدان معتقدند که روای، انسان نیست بلکه مترسک یا لولو‌سرخرمنی است که بر سر جان های گمگشته و وحشی… ، در ابتدای قسمت دوم شعر، زیبایی بهشت و امید روح‌های آزار‌دیده برای رسیدن به آن، تصویر می‌شود و نشان می‌دهد که این روح‌ها از موانعی که باید عبور کنند تا به بهشت و یا به عبارت دیگر آرامش روحی برسند؛ گریزانند. آنها باید شفق(تاریک روشن) یا گرگ و میش را تجربه کنند تا از تاریکی به روشنایی برسند.

مردان پوشالی از چشمان افراد پاکدامن خجالت زده هستند، ولی آن چشم‌ها در‌عین‌حال توفیق رستگاری را نیز به آن‌ها می‌دهد و مانند پرتو آفتابند بر ستونی شکسته. وقتی دعوت به‌سوی رستگاری پذیرفته می‌شود، پرهیزگاری ازدست‌رفته‌ احیا می‌شود و دیگر مردان پوشالی از چشمان بهشتیان شرم زده نیستند. ولی قبل از رسیدن به آن مرحله، حتی به کمک یک رهبر، روح انسان‌های پوشالی باید به‌طور ‌کامل پالوده شود. اگرچه از چشمان آن‌ها هراس دارند؛ ولی درعین‌حال به آن چشم‌هایی که قادر به دیدن آنچه که آن‌ها نمی‌توانند ببینند هستند، تمایل دارند. راوی خود را مترسکی در نظر می‌گیرد: «بگذار من نیز در کسوتی سنجیده در آیم، در پوست موش یا پر کلاغ»، این ایماژ شاید به بی‌لیاقتی راوی و شاید به روز گای فاکس، و یا دیگر مراسم غیر‌مسیحی اشاره دارد.

تنزل عمدی گوینده به شی‌ای بی‌روح به مضمون رمان جوزف کنراد نیز اشاره دارد. گویی ایماژهای قسمت سوم از شعر که می‌گوید:«اینک مرگ‌زار، اینک خلنگ‌زااینجا تندیس‌های سنگی افراشته می‌شوند» از سرزمین بی‌حاصلیِ الیوت گرفته شده است. ایماژها و زبان بسیار شبیه قسمت‌های اول و چهارم سرزمین بی‌حاصلی است. این ایماژها فضایی متروک، خشک و بیابانی ایجاد می‌کنند. ایماژ تندیس‌های سنگی، نوعی بت‌پرستی را تصویر می‌کند. پرستش سنگ، نوعی تنزل اشکال متعالی‌تر پرستش را نشان می دهد. سنگ، نماد بت‌پرستی یا پرستش غیرمسیحی است. ایماژ مرگ‌زار، خلنگ‌زار، سترونی و به‌طور‌حتم بی‌حاصلی دنیای مدرن را به تصویر می‌کشد.

 قسمت چهارم شعر، دنیای مدرنی را تصویر می‌کند که در آن چشم‌هایی که ترس و امید را یاد‌آوری می‌کنند، وجود ندارند، عناصر تمدن شکست خورده‌ و باعث سقوط انسان مدرن شده‌اند. در هنگام ورود به آب شفا بخش رودخانۀ پر‌غوغا و گذر از عالم مرگ در زندگی، به عالم زندگی در مرگ، روای نمی‌تواند  تحولی به وجود بیاورد، همان نقطه‌ای که بود باقی می‌ماند و بین سترونی روحی، جنسی و امید به رستگاری، سرگردان باقی می‌ماند. اگر آن چشم‌ها دوباره ظاهر شوند، امید به رهایی نیز حاصل می‌شود. شفق بیانگر حق انتخاب است و یا شاید هم تنها، یاد و خاطرۀ انتخاب است. این قسمت ایماژهای چشم، ستاره، و قلمرو را در بر دارد. تاریک‌ترین ایماژها در این بخش ظاهر می‌شوند که «در این درۀ ستارگان ر‌و‌‌‌‌‌ به فنا» و «فک شکستۀ قلمرو‌های گمگشتۀ ما» از جملۀ این ایماژها هستند، حتی مردان پوشالی نیز باید «کور مال راه جویند» و «از گفتار بپرهیزند». اندکی آسودگی غم‌انگیز در شعر دیده می شود. در این بند چیزی در حال نابود‌شدن یا مردن نیست بلکه همه چیز «ابدی» است، «گل سرخ هزار گلبرگ»نماد امید مذهبی است اما این امید در بخش آخر به سرعت از بین می‌رود.

قسمت آخر شعر از نظر ساختاری، پیچیده‌ترین و از نظر محتوا آشفته‌کننده‌ترین قسمت به‌شمار می‌آید. آمیخته از سخنان مبهم، دعا و اشعار کودکانه‌ا‌ی ‌است که اجازۀ ورود به برزخ یا مرحلۀ تزکیه را نمی‌دهد و در‌نتیجه، ورود به بهشت ناممکن به نظر می‌رسد.

 خلنگ‌زار جای گل رز را می‌گیرد و آهنگ کودکانه، این بخش از امید مردان پوشالی را به سخره می‌گیرد. این بخش به دلیل این پوچی و خلأ می‌پردازد و بر این باور است که تعلل در انتخابی که روزی به آن‌ها پیشنهاد شد،اقدام‌نکردن به انجام کاری، انفعال، تسلیم‌شدن و زندگی‌کردنِ مانند سایه، از علت‌های این پوچی و خلأ است؛ سایۀ مورد نظر فرصتی برای درک فرق میان رستگاری و لعن را به مردان پوشالی می‌داد، ولی آن‌ها هردوی این انتخاب‌ها را رد کردند.

 برخلاف «سرزمین بی حاصلی»، این شعر با حالت دیوانگی، جنون، و صدای بنگ به پایان نمی‌رسد؛ بلکه با صدای ناله‌ای آرام و دنباله‌دار تمام می‌‌شود. سایۀ مرگ معنوی و عاطفی، شک و ناامیدی بر شعر حکم فرماست. «سایه» نوعی خلأ خاکستری رنگ است که نشانگر ترس و پوچی در مردان پوشالی و بشریت است. مردان پوشالی ای که پر از اشارات و تلمیحات بود، با تجردی توخالی به پایان می‌رسد، تجربه‌ای است که باعث به وجود آمدن هیچ تحولی نمی‌شود. خطوط پایانی، سرودی بچگانه و درعین‌حال  با ‌دلیل است«و جهان این چنین پایان می‌گیرد، و جهان این چنین پایان می‌گیرد؛ نه با صدای بانگ، بلکه با ناله‌ای دنباله‌دار». این خط انتزاع پوشالی بودنِ پایان را نشان می‌دهد.پایان شعر مانند آینه‌ای وضعیت مردان پوشالی را که تا کنار آب شفا بخش رودخانۀ پرغوغا رسیده‌اند و نمی‌توانند از آن عبور کنند را نشان می‌دهد.

این خطوط پایانی، شاید پیشگویی‌ای در مورد سرنوشت جهان و بشریت باشد. الیوت تصویری دلتنگ‌کننده از نسل خود نشان می‌دهد و حضور قطعیِ بیهودگی و توخالی بودن، بسیار چشمگیر است؛ ولی سوسوء چراغ امید در تصویرظاهر می‌شود و شانس آینده‌ای روشن‌تر را تصویر می‌کند. مردان پوشالی بی‌قراری ادامه‌دار بعد از دوران جنگ جهانی اول راـ که نه‌تنها الیوت را بلکه تمام نسل او را متأثر کرده‌ـ نشان می دهد.

  این شعر نه تنها در ایجاد فضایی سرد و مأیوس‌کننده موفق است؛ بلکه ضعف شخصی را نیز به خوبی تصویر می‌کند، راوی از آگاهی درونی که گاهی در گوش او نجوا می‌کند، گریزان است و در نهایت شکست خود را به سخره می‌گیرد.

 

the hollow men
We are the hollow men
We are the stuffed men
Leaning together
Headpiece filled with straw. Alas!
Our dried voices, when
We whisper together
Are quiet and meaningless
As wind in dry grass
Or rats' feet over broken glass
In our dry cellar

Shape without form, shade without colour,
Paralysed force, gesture without motion;

Those who have crossed
With direct eyes, to death's other Kingdom
Remember us—if at all—not as lost
Violent souls, but only
As the hollow men
The stuffed men.

II
Eyes I dare not meet in dreams
In death's dream kingdom
These do not appear:
There, the eyes are
Sunlight on a broken column
There, is a tree swinging
And voices are
In the wind's singing
More distant and more solemn
Than a fading star.

Let me be no nearer
In death's dream kingdom
Let me also wear
Such deliberate disguises
Rat's coat, crowskin, crossed staves
In a field
Behaving as the wind behaves
No nearer—

Not that final meeting
In the twilight kingdom

III
This is the dead land
This is cactus land
Here the stone images
Are raised, here they receive
The supplication of a dead man's hand
Under the twinkle of a fading star.

Is it like this
In death's other kingdom
Waking alone
At the hour when we are
Trembling with tenderness
Lips that would kiss
Form prayers to broken stone.

IV
The eyes are not here
There are no eyes here
In this valley of dying stars
In this hollow valley
This broken jaw of our lost kingdoms

In this last of meeting places
We grope together
And avoid speech
Gathered on this beach of the tumid river

Sightless, unless
The eyes reappear
As the perpetual star
Multifoliate rose
Of death's twilight kingdom
The hope only
Of empty men.

V
Here we go round the prickly pear
Prickly pear prickly pear
Here we go round the prickly pear
At five o'clock in the morning.


Between the idea
And the reality
Between the motion
And the act
Falls the Shadow
For Thine is the Kingdom

Between the conception
And the creation
Between the emotion
And the response
Falls the Shadow
Life is very long

Between the desire
And the spasm
Between the potency
And the existence
Between the essence
And the descent
Falls the Shadow
For Thine is the Kingdom

For Thine is
Life is
For Thine is the

This is the way the world ends
This is the way the world ends
This is the way the world ends


مردان پوشالی
۱
ماییم مردان پوشالی،
 ماییم مردان توخالی،
کله هامان آکنده از کاه
 بر هم خم شده ایم. افسوس!
صداهای زنگار گرفته مان،
با هم نجوا که می کنیم،
خاموش و بی معناست:
همچون هوهوی باد در علفزار خشک،
یا خش خش موش بر شیشه خرده ها
در پستوی خشک ما.
 
شکلی بی قواره، سایه ای بی رنگ،
نیرویی فلج شده، اشارتی بی حرکت.
 
آنان که با چشمان بی پروا
 بر قلمرو دیگر مرگ گذر کرده اند
ما را نه همچون جان هایی گمگشته و وحشی
که همچون مردانی تو خالی، مردانی پوشالی
به یاد می آورند- اگر به یادمان آرند.
 
                 (2)
چشمانی که در رویا شهامت دیدنشان را ندارم
در قلمرو رویایی مرگ
پدیدار نمی شوند:
آنجا چشم ها
پرتو آفتابند بر ستونی شکسته،
آنجا درختی در پیچ و تاب است
و آواها در آواز باد
از ستاره ای رو به زوال
دورتر است و پر ابهت تر
 
مگذار نزدیک تر از این باشم
در قلمرو رویایی مرگ،
بگذار من نیز در کسوتی سنجیده درآیم
در پوست موش یا پر کلاغ
یا کوره راهی لگدمال شده در کشتزار،
با رفتاری همچون رفتار باد
نه نزدیک تر-
 
نه آن واپسین دیدار
در قلمرو تاریک روشن.
 
  (3)
اینک مرگزار
اینگ خلنگزار
اینجا تندیس های سنگی افراشته می شوند
تا نیایش دست یک مرده را بپذیرند
در کور سوی ستاره ای رو به زوال.
 
 
راستی چنین است
در قلمرو دیگر مرگ:
تنها بیدار می شویم
در ساعتی که از تمنا می لرزیم
و باز می شوند لبان تشنۀ بوسه
به ستایش تندیسی شکسته؟
 
              (4)
اینجا از چشم ها خبری نیست
اینجا چشمی در کار نیست
در این درۀ ستارگان روبه فنا
در این درۀ پوشالی
این فک شکستۀ قلمروهای گمگشتۀ ما.
 
 
در این واپسین میعاد،
گرد آمده در کرانۀ این رود پر غوغا
با هم کورمال راه می جوییم
و از گفتار می پرهیزیم.
 
 
نابینا، مگر آن که چشم ها
باز پدیدار شوند
در هیات ستاره ای ابدی
گلسرخ هزار برگ
از قلمرو تاریک روشن مرگ
تنها امید مردان پوشالی.
 
             (5)
چرخ چرخ عباسی
خدا منو نندازی
می چرخیم و می چرخیم
 
میان واقعیت و پندار
میان حرکت و کردار
سایه فرو می افتد
                         زیرا از آن توست سلطنت
 
میان باروری و آفرینش
میان انگیزش و واکنش
سایه فرو می افتد
                         زندگی بس دراز است
 
میان هوس و تشنج
میان توانایی و تولد
میان سرشت و تبار
سایه فرو می افتد
                           زیرا از آن توست قلمرو
 
زیرا از آن تو
زندگی بس
زیرا از آن توست
جهان این چنین پایان می گیرد
جهان این چنین پایان می گیرد
جهان این چنین پایان می گیرد
نه با بانگ، بلکه با ناله.
 
ترجمه شعر از سعید سعیدپور

 

 

غسق عبیدی

ارسطو و فن شعر

 

مقاله

غسق عبیدی

ارسطو وفن شعر

با توجه به نظریات انتقادی افلاطون باید اذعان کرد که افلاطون  بسیاری از مسایل مهم نقد ادبی را نظم بخشید.مسایل سیاسی واجتماعی عصر ارسطو دیگر آن ضرروت زمان افلاطون را نداشته اند، این امرارسطو را قادر میساخت با آرامش بیشتری  به سوالهایی که ذهن استادش رایه خود مشغول کرده بود پاسخ دهد ،هر چند نظرات افلاطون همیشه در ورای ذهن ارسطو جای داشت اما عمل برجسته او این بود که آنچه را درجستجوی آن بود ازطریق بیان متافیزیکی در مقابل نقطه نظراستادش بیان نکردبلکه خود ادبیات را بررسی کرد درست همان گونه که هنگام نوشتن کتابی در مورد حیوانات انواع زیستی را بررسی نموده بود ،

در حقیقت شیوه کلی او انتقاد از کسانی که معیارهای مطلق رادرادبیات بنا می نهدوتلاش دارند تا آثار هنری را باآن موازین بسنجند.اوازهمان ابتدای رساله خود"فن شعر"این نویدرا می دهد که ادبیات رافارغ از تعصب های افلاطونی بررسی نماید ،اوبراین باور است که شعر حماسی ،تراژدی ،کمدی وموسیقی ئر این امر که تقلید می نمایند وجه مشترک دارند و تفاوت آنها در اهداف شیوه وفن بیان است .

تنها موسیقی است که زبان را به شکل موزون تقلید می کند .اما ارسطو خاطر نشان می کند که نمی توان" امپدوکلس " را صرفا به خاطر اینکه فلسفه ی طبیعی خود را به شکلی نگاشته است شاعر نامید ،شاعراز انسانها تقلید می کند ،انسان های خوب و انسان های بد،چنین تمایزی کمدی را از تراژدی جدا می کند،چون هدف کمدی نمایش انسان ها به عنوان موجوداتی بدتر و هدف تراژدی نمایش انسان ها به عنوان موجودات بهترنسبت به افرادحقیقی جامعه است .برای بقای شعر دو دلیل می توان ذکر کرد ،نخست اینکه انسان حیوانی مقلد است واز تقلید لذت می برد ،ویادگیری فرح بخش را نه تنها به فلاسفه بلکه به عموم مردم عطا می کند هرچند که استعداد یادگیری عامه محدود است.دلیل دوم بقاء شعر که برای بشر طبیعی و دلپذیراست وآن هم اهنگ ووزدن در کلمات است .از دیگاه افلاطون نشاطی که از تقلید ووزن شعر حاصل می شود خطرناک است وفضایل مدنی را تباه می سازد.

 

ارسطو در اینجا بحث فوق الذکر را مطرح نمی کند بلکه تنها می خواهد ثابت کند که تقلید و کسب شادمانی به واسطه تقلید امری طبیعی است .او همچون استاد خود معتقد است که هرچه موضوع متعالی تر باشد نوع شعر نیز متعالی است .

افکار متعالی از اعمال شایسته و انسانهای خوب تقلید می کند و افکار فرومایه اعمال اشخاص دون را تقلید می کند ،نمونه شعر فرومایه هجو و مصداق شعر متعالی سروده هایی است که در ستایش خدایان و انسانهای برتر گفته می شود.تاکید ارسطو برروی قالب اورا قادر می سازد تا به اتهام افلاطون مبنی برمجنون بودن شاعر پاسخ دهد،هنر شاعری هنر انسان با قریحه است نه هنر انسان مجنون ، چون شاعر یا نویسنده قبل از اینکه دردها و رنجها را تقلید کند باید بتوان به درون مصایت وآلام بشری نفوذ کند و رنجوری و خشم آنها را احساس کندوهیچ انسان شیفته دیگری جز شاعر نمی توتند چنین کاری را تحقق بخشد.به عبارت دیگر ارسطو به همان گونه که در " ایون "خود باید به سقراط پاسخ  می داد یه افلاطون پاسخ دهد.

 

بنابراین شعر اثری فلسفی تر و والاتر از تاریخ است .زیرا شعر گرایش به بیان کلی و جهانی دارداما تاریخ میل به امور جزئی دارد.از همین رواست که در شعر غیر ممکن محتمل پذیرفته تر از ممکن غیر قابل باور است واین مطلب یه مفهوم آن است که شاعر به جای تقلید محض از اشیاءبه کمال مطلوب نزدیک تر است و او بر این امر اصرار دارد که شاعر اشیاءرا نه آنگونه که هستندبلکه آن گونه که باید باشند عرضه می  دارد،تاکید بر جهانی بودن شعر ،گو اینکه قصد اولیه ارسطو ازطرح این مطلب رد اعتراض های افلاطونی بوده است،ودر تمام دیدگاههای او درباره ادبیات مشهود است.

 

پاورقی:

1-امپدوکلس شاعر وفیلسوف 490-430قبل از میلادافکارش رادر اشعارش به نظم در آورده است.1.empedocles

 2- ایون رساله ای از افلاطئن –محورآن گفتگو سقراط و ایون (افلاطون )است2.ion

 

 

 

سقراط فیلسوف گفتگو

 

 

 

سقراط فیلسوف گفتگو :

مبادی روش سقراط، که در قالب نوعی پرسش و پاسخ و یا دیالیکتیک نمایان شده است، دیالیکتیک او این است که اولین رکن در منطق، زبان است؛ زبان چون رودخانه­ای در جریان است که ما باید در جایی به آن متصل شویم. سقراط در منطق، نیز آثار جالبی از خود باقی گذاشته که کمتر به آن توجه شده است.

     دیالوگ، تنها شکل زبان زنده است و سقراط به دنبال بازگشت به خود فلسفه است. او به خوبی می­داند که هنوز افق­های ناگشودۀ بسیاری وجود دارد، او"فیلاسوفیا" را وضع می­کند؛ یعنی "دوستدار حکمت"، سقراط در پی شنیدن آوای دیگری است، او به گفتگو می­پردازد تا به حقیقت برسد. دیالوگ او منشأ استعاری دارد؛ همچنین جایگاه هنر طنز در گفت­­وگوی سقراط نمایان است و عنصر طنز در مناظرات او از موقعیت به خصوصی برخوردار است، در گفتگو­های سقراطی، پیامد مناظرات، تضاد میان ادعا و واقعیت موجود می­باشد؛ بی­شک مخاطب را به خنده وا می­دارد. او این نوع طنز را در دو رسالۀ «پروتاگوراس و گورگیاس» نوشته است، طنز براساس گفتار تجاهل العارف استوار است و نمونۀ روشن این نادانی در مکالمه "اوثقرون" متجلی است.