ادبیات شرق

حکایت نی از زبان جبران ومولانا

 

 

أعطنی النای و غَنّ                        فالغنا یرعی العقول

وأنین النای أبقی                         من مجیدٍ و ذلیل

أعطنی النای و غَنّ                      فالغنا یمحو المِحَن

وأنین النای یَبقی                      بعدَ أن نفیی الزّمَن

أعطنی النای و غَنّ                      فالغنا خیرالشّراب

وأنین النّای یَبقی                      بعدَ أن نفنی الهِضاب

لیس فی الغایات دینٌ                لا و لا الکُفُر القبیح

فإذا البلبل غنّی                       لم یقل هذا الصحیح

إن دین الناس یأتی                  مثل ظلٍّ و یَروح

لم یقم فی الأرض دینٌ               بعد طه و المسیح

المواکب، جبران خلیل جبران

نی به من بده و بخوان؛ که آواز، عقولِ انسانی را می­پروراند، و ناله نی پایدارتر است؛ حتی از عمر ذلت بار و یا صاحب مجد و عظمت.

     نی به من بده و بخوان؛ که آواز، غم­ها را نابود می­سازد و نالۀ نی ماندگارتر است؛ حتی بعد از زمان.

     نی به من بده و بخوان؛ که آواز از هر شرابی بهتر است و نالۀ نی پایدارتر؛ حتی بعد از نابودی کوه­های سر به فلک کشیده شده.

     در بیشه­زارهای سرسبز، نه خبری از دین است و نه نشانی از زشتی کفر؛

هنگامی که بلبل آواز می­خواند، هرگز نمی­گوید: آواز خواندنم کاری درست است. دین مردم همچون سایه­ای شبانه می­آید و می­رود و در روی زمین، پس از دین محمد(ص) و مسیح دینی پایدار نمی­ماند.

«المواکب»، جبران خلیل جبران

«المواکب» مجموعه­ای است از ترجیع­بندها، که هر بیت ترجیعیِ آن با چند بیت پس از آن، شامل یکی از ابعاد حکایت نی است. او همانند مولانا سراغ نی و حکایت نی می­رود و می­گوید:

بشنو از نی چون حکایت می­کند         از جدایی­ها شکایت می­کند

از نیستان تا مرا بُبریده­اند                  از نفیرم مرد و زن نالیده­اند

     مولانا جلال­الدین، نزدیک به پنجاه بیت، سرشار از فلسفه، عرفان و ارزش­های وحی­گونه از حکایات نی و جایگاه نیستان را در قلمروی سرنوشت انسان بیان کرده است؛ اما جبران با تأثیر گرفتن از او، در یک نثر چند جمله­ای و مقداری ترجیع­بند در اثر دیگرش «المواکب» این مطالب را بیان نموده است. مولانا مطالب گوناگونی را به نوعی با حکایت نی گره زده است که هر کدام به نوعی با جدایی­ها ارتباط دارد، یعنی نقطۀ محوری آنها جدایی و وصال است:

سرّ من از ناله من دور نیست              لیک چشم و گوش را آن نور نیست

و یا

گر نبودی نالۀ نی را ثمر                    نی جهان را پرنکردی از شکر

گذشته از مفاهیم ارزشمند دیگر، او حتی از نفسی سخن گفته است که از گلوی دهان نی­زن چیره­دست در­آمده و از درون نی می­گذرد، موضوعی که جبران از آن با تردید یاد کرده است.

دمدمۀ این نای از دم­های اوست              های هوی روح از هی­های اوست

     مسلم است که از نی، نه یک حکایت، بلکه حکایت­ها باید شنیده شود که از اسرار درون آدمی و رازهایی دربارۀ جدایی­ها که در آن خلاصه شده است، یعنی جدایی نی از نیستان و قلمرو شعاع خداوندی. به عقیده ما همین مضمون از شاهکارهای حکایت نی و انسان به­شمار می­رود که مولانا نیز به آن تأکید داشته است.

     بدیهی است که جدایی نی(انسان) از نیستان(ماورای طبیعت) و متافیزیک، حکایتی است غم­انگیز که هر کسی با شنیدن آن ناخودآگاه تحت تأثیر قرار می­گیرد و درآتش فراق خواهد سوخت و تمام نیروی خود را برای

بازگشت به اصل خویش به کار خواهد گرفت که این امری طبیعی است و

شامل همۀ موجودات که از زبان این دو شاعر به­خوبی بیان شده است.

 

گرد اورنده : غسق عبیدی

نوشتن دیدگاه

لطفا نظرات را کوتاه بنویسید و از الفاظ مناسب استفاده کنید تا امکان انتشار آن را داشته باشیم و یا مجبور به حذف آن نشویم
با تشکر


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید