نوشته ها

زندگی

 

مرا زندگي ببخش

كه نفس هايم بوي نيستي مي دهد

و بي لحظه اي توقف حصار سياه مرگ است كه در درونم مي پيچد

به ذره ذره فضاي شك و ترديد پيوند خورده ام

و در انتظار شنيدن صدايي كه مرا از عمق پوسيدگي

و از اين حال و هواي رخوتناك

نه تا جايگاه نماز فرشتگانت

تنها به اندازه انديشه ي آزاد يك رابطه ي سبز

به آغوش آبي ات فراخواند

در وزش سايه هاي رعب آور، دلهره هايم

نقش سياهي، آكنده از بوي نوميدي و تشويش

در فروكش غبار چشمانم

تصوير مي كنند.

و تكرار تپش در انتهاي تمام جريان هاي سرخ

رويايم را از خيال شيرين خواب

به كابوسي تيره گره مي زند و من در نزديكي تو

با چشماني بسته از همة خوشبختي دور مي شوم

بگو كه بلند گريه كنم

كه لرزش پلكهايم ريزش تمام ديوارهاي ميان من و توست

گرچه تمام وجودم از آفتاب مهرت از پشت همان ديوارها گرم است

اما چشمهايم به كدامين سو نظر دارد؟

و چرا يقينم اين قدر كور و چرا قلبم تنگ گرفته؟

نمي دانم!

شايد هنوز باور ندارم كه تنها يك گل سرخ مي تواند پاسخت باشد.

نوشتن دیدگاه

لطفا نظرات را کوتاه بنویسید و از الفاظ مناسب استفاده کنید تا امکان انتشار آن را داشته باشیم و یا مجبور به حذف آن نشویم
با تشکر


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

دیدگاه‌ها   

0 #2 zeinab 1393-01-13 14:07
دوست عزیزم خانم رسولی همیشه نظرات تون دلگرم کننده است ممنون از توجه تون
نقل قول کردن
0 #1 سیده زهرا رسولی 1393-01-12 00:50
هرجند قسمت اولش خیلی ناامیدانه و تیره بود ولی پایان بسیار زیبایی داشت.
که لرزش پلکهایم ریزش تمام دیوارهای میان من و توست... عالیه!!
یه تذکر ویرایشی کوچولو: بعداز حرف الف و واو است بدون الف میاد: توست،آشناست..
نقل قول کردن