داستان

مسافران شب

 

جاده­ها از دور نمایان بودند، پیچیده و بلند، صدای گرد و خاک در همه جا به گوش می­رسید، نور خورشید در همه جا می­درخشید و هوا بسیار گرم بود و در شب­ها بسیار سرد، تپه­های شنی در سراسرکویر نمایان بودند، باد که می­وزید همه چیز را با خود جابه­جا می­کرد و دوباره سرجایش می­گذاشت. به نظر می­رسید این تنها سرزمینی است که مورچه­های ریز و درشت در آن حکومت می­کردند و مانند زنبور عسل یک باره گرد هم می­آمدند؛ سپس پراکنده می­شدند و یا با باد پراکنده می­شدند؛ سپس در لابه­لای سنگ­های ریز و درشت پنهان می­شدند.

 گودال­ها پر از آب­های گل آلود بودند و مقداری سنگ­های کوچک و بزرگ هم به همراه داشتند. با فرا رسیدن شب، نور آفتابی که بر فراز آسمان پدیدار بود، ناپدید می­شد و جای خود را به نور ماه و ستاره­ها می­داد. ردپای مسافران از دور نمایان بود که گام­هایشان را از لابه­لای خاک­ها برمی­داشتند و دوباره به راه می­افتادند تا خود را به کاروانسرای عهد قدیم برسانند. بی­صدا در جاده­ها حرکت می­کردند، آرام و بدون اینکه بدانند به کجا می­روند؛ گویی یک مسیر بی­پایان داشتند که آنها را به­سوی تنهایی شب هدایت می­کرد. آنان زنان و مردان روشنایی و تاریکی بودند و افق­های دست نیافتنی را به­همراه داشتند. سایه­های آنها در شب بزرگ­تر به چشم می­آمد. آنان سوار بر اسب­های تندرو از جاده­ای به جادۀ دیگر حرکت می­کردند. شب که فرا رسید در کنار کاروانسرا اطراق کردند، کاروانسرایی که قدمتی چندین ساله داشت و اتاق­های طاق مانندش ما را به یاد خانه­های دوران قاجار می­انداخت، دیوارها از سنگ­های خشک ساخته شده بود و اتاقک­هایی با طاق­های کوتاه و گلی در سرتاسر آن وجود داشت. در آنجا مسافرانی از جنس شب، جشن برپا کرده بودند و صدای آواز خوان­ها و شاعران فضای آنجا را طنین­انداز کرده بود. نور چلچراغ­ها در همه جا منعکس شده بود و در یک لحظه با نور شمع­های سالن برخورد می­کرد و همه جا را نورانی می­ساخت، منظرۀ زیبایی بود؛ انگار به یک جشن، با قدمت صدساله دعوت شده بودیم. در انتهای شب، کم­کم صدای مسافران و آواز خوان­ها محو می­شد و سکوت همه جا را فرا می­گرفت و این سکوت لحظه­ای با نور ماه و ستارگان ترکیب می­شد؛ سپس جای خود را به نور ماه و ستارگان می­بخشید. از جاده­ای که بر روی آسمان ترسیم شده بود عبور کردیم، جادۀ راه شیری در کهکشان­ها! جاده­ای نورانی که سیاره­ها را به دور خود می­چرخاند، تیر، زهره، مریخ، مشتری، اورانوس، نپتون، پلوتون و زحل که لایه­های زیبا و رنگین داشت و به آسمان روشنایی خاصی بخشیده بود. با رسیدن به سیارۀ پلوتون جاده هم به پایان می­رسید. ستارۀ قطبی هم با درخشندگی خاصش بسیار زیبا بود که گاهی ستاره­های دب اکبر و گاهی ستاره­های دب اصغر را نورانی می­ساخت. با رسیدن به انتهای کهکشان سیاره­ها و ستاره­ها کم­کم محو شدند و با طلوع خورشید هم مسافران در افق­های دور ناپدید شدند!

غسق عبیدی

 

نوشتن دیدگاه

لطفا نظرات را کوتاه بنویسید و از الفاظ مناسب استفاده کنید تا امکان انتشار آن را داشته باشیم و یا مجبور به حذف آن نشویم
با تشکر


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید