داستان

آینه

 

 

"آینه"

 آینه را در دست گرفته بود.......درب آن با بوی شب بوها و گل های یاس باز شد،حیاط آن پر از برگ درختان توت بود، در اطراف حیاط باغچه کوچکی بود که در آن گل های زرد و قرمز و بنفش عطر خانه را پر کرده بود،وارد آن خانه شدم ،کمی به جلو قدم برداشتم پنجره ای را دیدم که رو به بیرون باز بود  وهر چه به طرف آن نزدیکتر می شدم پنجره هم بزرگ تر و بزرگ تر بنظر می رسید،آبشاری را دیدم که به یک رودخانه بزرگ شباهت داشت و اطراف آن باغ بزرگی بود که پر از گل های نسترن و رازقی بود و درختان تنومند و سرسبز اطراف آن را پر کرده بود ،از دور دخترکی را دیدم که گیسوانش در بادرها بود،او در اطراف باغ بزرگ به گردش درآمد و به درختان سرسبز و گل های رنگین چشم دوخته بود صبح هنگامی که قطرات آبشار برسر و صورت درختان می پاشید به اطراف نگریست او خود را دوباره اطراف باغچه کوچک حیاط خانه خود دید!

 

غسق عبیدی

نوشتن دیدگاه

لطفا نظرات را کوتاه بنویسید و از الفاظ مناسب استفاده کنید تا امکان انتشار آن را داشته باشیم و یا مجبور به حذف آن نشویم
با تشکر


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید