داستان

پس از پنج ساعت سکوت

آیا این درست است که چشم ها حقیقت را فاش می کنند؟

پیرمرد آرشه ای را که بدست گرفته بود همراه برگه های طراحی اش کنار گذاشت و سیگاری آتش زد. بوی گوگرد بلافاصله در واگن پیچید.

دختر جوانی که آنطرف تر کتاب می خواند سرفه ای کرد و خواست بگوید تا پیرمرد سیگارش را خاموش کند. اما چین پیشانی اش را بیشتر کرد و در میان صفحات کتاب گم شد. قطار وقتی به سر پیچ ها می رسید از سرعتش می کاست ولی با این وجود تمام واگن ها به لرزه می افتاد.

پیرمرد سرش را به پنجره ی واگن تکیه داده بود و سیگار دود می کرد. دهانش کوچک بود. سعی نمی کرد دود را پس بدهد.

دهانش را باز می گذاشت و دود چند ثانیه بعد آرام خارج می شد.

زنی که پاپیون قرمز داشت از جایش بلند شد، دماغ کوچکش را رها کرد و با حالت پرخاش گونه ای گفت: ترا به خدا آقا سیگارتان را خاموش کنید. اگر همین طور ادامه بدهید تا صبح از دود سیگارتان خفه می شویم.

اگر قرار است سیگار بکشید بهتر بود سوار یک واگن دیگر می شدید اینجا نوزاد هست! چرا نمی روید بیرون از واگن تا در آرامش کامل دود سیگارتان فقط نصف خودتان شود؟

پیرمرد نگاهی به مقابلش انداخت. آرشه روی زمین افتاده بود. انگار چیزی نشیند، به مقابلش که چشم دوخت دریافت که دیگران از دود سیگارش اذیت می شوند. سرانگشت شصت و اشاره اش را با آب دهان خیس کرد و سیگارش را خفه کرد. سیگار جززی کرد و دود آبی اش در هوا محو شد.

مقابل دختری که کتاب می خواند مردی نسبتا تنومند نشسته بود. با دیدن این منظره از کاری که می خواست بکند منصرف شد. سیگارش را به داخل پاکت برگرداند و آنرا در جیب کتش گذاشت. با خود خطاب به آن زن گفت مرد با سیگار زنده است. به جای هوا دود می کشد. تو که نمی دانی مردها در عوض سوزاندن یک فیلتر سیگار چه آرامشی بدست می آورند!

پیرمرد آنطرف با دست های گره کرده بنا گذاشته بود چرتی بزند و سعی می کرد خودش را از دست افکار بی سروته خلاص کند.

دختر کتابش را ورق می زد و بر می گرداند. گویی در میان صفحات چیزی گم کرده بود. مرتب صفحاتش را عوض می کرد. مردی که روبرویش نشسته بود مشغول خوردن همبرگر شد. دست های زمختی داشت. و موهایش آشفته بود. علاوه بر این هیچ اندوهی برایش وجود نداشت. اما با اوضاع اشتهای خوبی برای بلعیدن همبرگر داشت. چون هیچ یک از مسافرین دیگر دل و دماغ خوردن نداشتند. فقط گاهی کمی آب می نوشیدند و در سکوت چشم هایشان را می بستند.

پیرمرد چشمانش را بست و اندیشید بندرت خوب می شوند. اگر مردی پیدا می شد تا چند کلام با او سخن بگوید دلش کمی آرامتر می شد. اما در این اوضاع این فکر را بسیار دور می دید. در ذهن او این فکر 60 سال خاک خورده بود. داشت تبدیل به حقیقتی می شد که او به اجبار باید باورش کند. کودکی که در آغوش مادرش به خواب رفته بود. پسرش را به خاطرش آورد.

چهره اش را دقیقا به یاد داشت. آن روز، آن روز فراموش ناشدنی. با حرکت قطار قلبش از جا کنده شد.

پسر سرش را بیرون آورده بود و دست تکان می داد. برای پدرش مرتبا بوسه می فرستاد. و پیرمرد آرام گریه می کرد. دوباره تخته ی طراحی را بدست گرفت. چهره ای که میان طرح لبخند می زد، پیرمرد را به صحبت وا می داشت. و باز اشکی روی گونه اش لغزید. چشم های زیبایش او را می نگریست. چند آه کشید و سرش را به عقب تکه داد. به سقف خیره شد. کلمات نامه ای که پستچی پنج ساعت پیش آورده بود از ذهنش گذشت.

هوا سرد است. دست هایم یخ کرده مدتی هم بود تاول می زدند. کار هر شبم شده زل زدن به آسمان. در جمع مان اشعار حماسی می خوانیم تا روحیه مان ضعیف نشود. این پنجاه و یکمین نامه ایست که برایتان می فرستم.

یکی از دوستانم هفته ی پیش کشته شد. تیر سرش را برده بود. من نتوانستم به افتخارش آهنگ بزنم چون آرشه ای که برایم فرستادید دوباره شکست. می خواهم برایم یکی دیگر بفرستید. اگرچه مدت ها طول می کشد تا برسد ولی در این احوال برایم غنیمت است. من عاشق ویولون بودم و همین طور عاشق شما اما جای ویولون را تفنگ گرفته و شما هم که فرسنگ ها از من دورید. امیدوارم این جنگ لعنتی تمام شود تا هرچه زودتر به خانه برگردم.

پیرمرد دوباره تخته ی طراحی را بدست گرفت. پسرش در سایه روشن خطوط لبخند می زد. چشم هایش زنده تر از هر چشمی شور پسران زنده را داشتند. لب هایش در حصار خطوط سیاه و سپید سخن می گفت. پیرمرد طرح موهایش را می ریخت و باد در ذهن او آنها را به یک سو می زد.

تمام مسافران به خواب رفته بودند و پیرمرد برخاسته بود میان واگن ها قدم می زد و در سوگ تنها فرزندش آرام اشک می ریخت و قطار گاهی با سوتی که می کشید با او همدردی می کرد.

 

 

رجب ملکی

نوشتن دیدگاه

لطفا نظرات را کوتاه بنویسید و از الفاظ مناسب استفاده کنید تا امکان انتشار آن را داشته باشیم و یا مجبور به حذف آن نشویم
با تشکر


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید