داستان

شکلات آلبالو

 

شکلات آلبالو

 

لبخند زد، لبخند زد و شکلات را از توی جیبش درآورد؛ بعد پاهای خاکی­اش را زیر منبع آب شست و به نوک تبریزی­ها[1] چشم دوخت؛ فکر می­کنم بالای تبریزی­ها حرفی هست که قد من هنوز به آن نرسیده. حلقه­های دود سیگارش که آهسته از کنارم رد می­شدمرا به خود آورد. کلاغی بالای درخت توت خواند. مادربزرگ گفت: «مهمان داریم»؛ من نفهمیدم چه گفت؛ دست­نمازش[2] را که گرفت و نشست قرآن خواند، حس کردم صدایش میان تیرک­های سقف جابه­جا می­شد. به دست­هایش نگاه کردم که جای­جای آن پر از

خط بود، خط­های سیاه که روی پوستش درآمده بود؛ جابه­جا از شکلات، طعم اشک­آلودی توی دهانم می­چرخید، ترکه­های آلبالو قفسۀ سینه­ام را سرشار می­کرد.

حالا بزرگ شده­ام؛ اما از شکلات آلبالو، طعمی باقی مانده که هوای ذهنم را ابری کرده است. شعر خواند: «هی سید ایران عرب...» و تعزیه خواند و تعزیه... و چه راحت می­گریست، وقتی که من جسدش را بر خنده­های تبریزی­ها مدفون دیدم.

 من خندیدن نمی­دانم، گریستن هم. بالای تبریزی­ها حرفی هست که قد من به آن نرسیده؛ مادربزرگ حجم بزرگی از کودکی مرا بغض کرده است؛ در تنهایی­ام حرف­هایی هستند که چرتکه می­اندازند تا به قد تبریزی­ها برسم؛ چرتکه می­اندازم تا طناب پوسیدۀ شعرهایی که می­بافم را به قد تبریزی­ها برسانم و این خانه با سقف فروافتاده و بیدها، دانایی­ام را زیرورو می­کند.

 

 

فاطمه­سادات حسینی

 

 

 


 

[1]. نام درخت سپیدار.

[2]. وضو.

 

نوشتن دیدگاه

لطفا نظرات را کوتاه بنویسید و از الفاظ مناسب استفاده کنید تا امکان انتشار آن را داشته باشیم و یا مجبور به حذف آن نشویم
با تشکر


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید