داستان

داستان

آینه

 

 

"آینه"

 آینه را در دست گرفته بود.......درب آن با بوی شب بوها و گل های یاس باز شد،حیاط آن پر از برگ درختان توت بود، در اطراف حیاط باغچه کوچکی بود که در آن گل های زرد و قرمز و بنفش عطر خانه را پر کرده بود،وارد آن خانه شدم ،کمی به جلو قدم برداشتم پنجره ای را دیدم که رو به بیرون باز بود  وهر چه به طرف آن نزدیکتر می شدم پنجره هم بزرگ تر و بزرگ تر بنظر می رسید،آبشاری را دیدم که به یک رودخانه بزرگ شباهت داشت و اطراف آن باغ بزرگی بود که پر از گل های نسترن و رازقی بود و درختان تنومند و سرسبز اطراف آن را پر کرده بود ،از دور دخترکی را دیدم که گیسوانش در بادرها بود،او در اطراف باغ بزرگ به گردش درآمد و به درختان سرسبز و گل های رنگین چشم دوخته بود صبح هنگامی که قطرات آبشار برسر و صورت درختان می پاشید به اطراف نگریست او خود را دوباره اطراف باغچه کوچک حیاط خانه خود دید!

 

غسق عبیدی

پس از پنج ساعت سکوت

آیا این درست است که چشم ها حقیقت را فاش می کنند؟

پیرمرد آرشه ای را که بدست گرفته بود همراه برگه های طراحی اش کنار گذاشت و سیگاری آتش زد. بوی گوگرد بلافاصله در واگن پیچید.

دختر جوانی که آنطرف تر کتاب می خواند سرفه ای کرد و خواست بگوید تا پیرمرد سیگارش را خاموش کند. اما چین پیشانی اش را بیشتر کرد و در میان صفحات کتاب گم شد. قطار وقتی به سر پیچ ها می رسید از سرعتش می کاست ولی با این وجود تمام واگن ها به لرزه می افتاد.

آقا فیض الله

 

   آقا فیض الله

 

 -        به خدا اگه بگیرم. آخه اینطوری که خلاف مرامه .  این همه راه زحمت کشیدی،  همش 500 تومن؟ به خدا یکی از زحمت کش ترین مردمید شما تاکسیها...

آقا فیض الله هر بار که بر تاکسی می نشست، چنان کورسها را می شکافت و تحلیل می کرد، که راننده مجاب می شد، حداقل یک کورس کمتر  بگیرد. اگر بر روی تعداد کورسها موفق نمی شد راننده را مجاب کند

شکلات آلبالو

 

شکلات آلبالو

 

لبخند زد، لبخند زد و شکلات را از توی جیبش درآورد؛ بعد پاهای خاکی­اش را زیر منبع آب شست و به نوک تبریزی­ها[1] چشم دوخت؛ فکر می­کنم بالای تبریزی­ها حرفی هست که قد من هنوز به آن نرسیده. حلقه­های دود سیگارش که آهسته از کنارم رد می­شدمرا به خود آورد. کلاغی بالای درخت توت خواند. مادربزرگ گفت: «مهمان داریم»؛ من نفهمیدم چه گفت؛ دست­نمازش[2] را که گرفت و نشست قرآن خواند، حس کردم صدایش میان تیرک­های سقف جابه­جا می­شد. به دست­هایش نگاه کردم که جای­جای آن پر از

کودک

 
کودک 

          

فرشته همیشه برای بچه‌ها ‌از زمین صحبت می‌کرد و می‌گفت روی زمین دو نفر هستند به نام پدر و مادر که بچه‌ها را خیلی دوست دارند. آنقدر از زیبایی آن دو و زمین صحبت می‌کرد که بچه‌ها همیشه خواب آنها را می‌دیدند. بچه‌ها خیلی دوست داشتند که زودتر به آن سرزمین که زمین نام داشت بروند و با آن دو فرشته که پدر و مادر نام دارند زندگی کنند. بچه‌ها فرشتۀ سرپرست را فرشتۀ مهربونی نامیده بودند.

مقالات دیگر...

  1. صدای بی پاسخ