داستان

داستان

صدای بی پاسخ

خورشید سرخ تر از همیشه در گودی آسمان فرو می رفت و آخرین رمق خود را نفس زنان در پس تاریکی گم می گرد.کم کم صدای قرآن در اندوه غروب می پیچید و از بلندگوی مسجد بلند می شد.پیرزن در کنج اتاق به زحمت نگاه خیره خود را از ساعت برگرداند و گوش سنگین خود را تیز کرد. وقت نماز بود . پسرش مثل همیشه دیر کرده بود.هرروز زودتر از این ساعت صدای تندش د ر خانه بلند می شد ننه ننه کجایی بیا من گرسنمه .ازحیاط