نشست ها ونقدها

تفکر انتقادی(سه جلسه)

تعريف و اهميت تفكر انتقادي

انسانها در جهان رو ياروي داده ها و اطلاعات قرار مي‌گيرند . زيستن انساني از يك منظر به معناي پردازش داده ها و اطلاعات است . امروزه به علت انفجار بزرگ داده ها و اطلاعات در فضاي مجازي بی وقفه در حال گسترش ، پردازش دقيق اينها هرچه دشوارتر و پيچيده تر مي‌شود ؛ داده ها و اطلاعاتي كه اگرآگاهانه پردازش نشوند جز به اضطراب ، سراسيمگي ابهام ، پريشان انديشي ، ندانم گرايي ، بي عملي و... نمي انجامند . داده ها و اطلاعات پردازش نشده بر هم انباشته مي‌شوند . انباشتگي داده ها و اطلاعات ، دانايي نيست . اولين گام رسيدن به دانايي پردازش منطقي داده ها و اطلاعات است .

پرسشگري : قلب تفكر انتقادي

نخستين گام در جهت پردازش منطقي داده ها واطلاعات ، پرسشگري است ، پرسش از دقت ، اعتبار و قلمرو داده ها و اطلاعات . حجم وسيعي از داده ها و اطلاعاتي كه حتي به صورت تصوير ، امروزه پخش مي‌شوند نادقيق ، نامعتبر و در بسياري مواقع دروغند.

پس انديشيدن به معناي تفكر پردازش كننده با پرسيدن آغاز مي‌شود. اين سنگ بناي تفكر انتقادي است. ريشه كلمه انتقاد كلمه يوناني kriTikos  به معناي پرسيدن، سردرآوردن و قابليت تحليل است. به روند تفكرانتقادي روي مي‌آوريم  از وقتي كه شروع كنيم درباره ي داده ها و اطلاعات بپرسيم :

1_ آيا داده ها و اطلاعات دريافتي درباره ي موضوع مورد بررسي ام واقعا براي سنجش اين موضوع ضروري است ؟ اگر هست چرا ؟ و اگر نيست چرا؟

2_ آيا ماخذ و مرجع اين داده ها واطلاعات مستند و معتبر است و براي ارائه ي آنها صلاحيت دارد؟

3_ آيا داده ها و اطلاعات درباره وضوع جديد است؟ اگر نه چگونه مي‌توان داده ها و اطلاعات جديد را يافت؟

4_ آيا دلخواست ها ، اغراض ، ناصداقتي ، منافع يا موقعيت ذهني ارائه كنندگان داده ها و اطلاعات جايگزين واقعيت نشده اند؟

5_ آيا اين داده ها و اطلاعات براي تبليغ و اغواگري در جهت اهداف خاصي تنظيم نشده اند؟

6_ آيا اينها از منابع گوناگون اند يا فقط از يك منبع اخذ شده اند؟

پس پرسيدن فقط به پرسش از چيزهاي مورد نظر محدود نمي شود بلكه پرسش از چگونه انديشيدن را نيز در بر مي‌گيرد ، پرسشي كه نشانه ي چگونگي پردازش داده ها و اطلاعات است به پرسشي مي‌رسد نسبت به چگونگي انديشيدن ما ، نسبت به پاسخ هاي پيشين ما ، نسبت به دلخواست ها ،اهداف و آرمانهاي ما . پاسخ به مجموعه ي چنين پرسش هايي ، تفكر انتقادي را مشكل ميدهد. چنين كه باشد مي‌توان تاكيد كرد پرسشگري قلب تفكر انتقادي است.

تفكر با پرسش برانگيخته مي‌شود و نه با پاسخ. پاسخي نيز كه زمينه ساز پرسش بعدي نباشد و نقطه ي پاياني است بر تفكر. مي‌تو‌ان پرسيد فردي كه در حوزه اي مثلا فيريك يا جامعه شناسي يا هنرآموخته اي ندارد چگونه ممكن است شناخت از اين حوزه را با پرسش آغاز كند ؟ او حيرت و ناداني اش را به پرسش تبديل مي‌كند. سپس به جستجوي كسب داده ها و اطلاعات و نيز آموزش مي رود. اين جستجويي است كه در همراهي با ديگران ، با طور مستقيم با غيرمستقيم (مثلا از راه مطالعه) انجام مي‌شود. در صحبت با ديگران –مستقيم يا غيرمستقيم –فرد حجمي از داده ها و اطلاعات كسب مي‌كند.

اين حجم داده ها و اطلاعات به او آگاهي -ونه شناختي-ميدهد كه به اتكاي آن مي‌تواند پرسيد. واكنش به نخستين پرسش شروع روند كسب شناخت است، شناختي كه در داوري بازنمايي مي‌شود. اين داوري فرد را در آستانه ي تصميم گيري و عمل قرار مي‌دهد. آنچه ما را به داوري و عمل رهايي بخش مي رساند از پرسيدن پرسش هاي صحيح و جستجوي پاسخ هاي منطقي شروع مي‌شود.

اغلب ما در پرسشگري مهارتي نيافته ايم. ما جهان را آنگونه كه به ما معرفي مي‌شود مي‌پذيريم . وقتي هم كه مي‌پرسيم، پرسشمان مبهم ،سطحي و چند پهلو است. پرسش هاي ما اغلب پرسش هايي نيستند كه جستجوي گسترده و پردوام پاسخ را در ما برانگيزند. اما تا در پرسيدن و دوام آن توانمند نشويم حتي اگر اطلاعاتي در زمينه اي داشته باشيم فقط آگاهي اي داريم كه در ذهنمان به خاطره تبديل مي‌شود. ذهن ما صندوقچه ي اطلاعات و آگاهي هايي است كه مالك آنهائيم. اما نمي دانيم با آنچه ميتوانيم بكنيم. آگاهي وقتي از تبديل شدن به خاطره در امان مي‌ماند كه پيوسته پرسش برانگيزد و خودش نيز به پرسش گرفته شود.

ستروني ما، در درجه نخست، ناشي از ناپرسشگري ما است: خيلي كم هستند انسانهايي كه حقيقتا در جستجوي شناخت اند. در واقع، فقط تعداد كمي مي‌پرسند. برعكس،بيشتر مي‌كوشند تا نظرشان درباره ي ناشناخته ها را از آن پاسخ هايي بيرون كشند كه از قبل به صورت توجيه، توضيح يا اشكالي تسلي در ذهن خود انباشته يا شكل داده اند. بدون اينكه بدانند با اين پاسخها چه پيشرفتي مي‌يابند. به طور حقيقي پرسيدن به معناي باز كردن در به سوي تندباد است. ممكن است پاسخ،پرسش و پرسشگر هردو را نابود كند. از منظري خاص مي‌توان گفت انسان ،حيوان پرسنده است. آنچه به پرسش در مي‌آيد به قلمرو زندگي انساني وارد مي‌شود. اگرنپرسيم نه انسانم و بنابرين، نه مي‌توانم جهان را انساني كنم. پرسشي كه در پاسخ حذف مي‌شود در پرسش ديگري سر برمي‌كشد. پرسنده اي كه در پاسخگويي‌اش حذف (نابود) مي‌شود در جايگاه متعالي تري به پرسيدن ادامه ميدهد.

تعريف تفكر انتقادي

هريك از ما در زندگي واقعي و بدون درك عميقي از تفكر انتقادي براي قضاوت درباره‌ي دغدغه هايمان، آگاهانه يا ناآگاهانه پرسش هايي طرح مي‌كنيم. با پاسخگويي به آنها نيز آنها را مي‌شناسيم و درباره شان تصميم مي‌گيريم. پس مي‌توان گفت هريك از ما بدون دانستن تعريف دقيقي از تفكر انتقادي ادراكي شهودي نسبت به آن داريم. به واسطه ي همين ادراك شهودي وقتي با اين پرسش مواجه شويم كه تفكر انتقادي چيست؟ مي‌توانيم بگوئيم انديشيدن مستدل و عقلاني و منطقي است، يا تفكري كه با آن مي‌توان دريافتي عيني از واقعيت كسب كرد و ..... اينها پاسخهاي اوليه و البته صحيح به چيستي تفكرانتقادي هستند.

اما نظريه پردازان تفكر انتقادي ازآغاز كوشيده‌اند تعريفي جامع و دقيق از آن ارائه دهند. اين كوشش همچنان ادامه دارد بدون اينكه توافقي عمومي نسبت به تعريفي از تفكر انتقادي ايجاد شده باشد. علت اصلي اين است كه تفكر انتقادي شيوه ي تفكر در همه عرصه ها از علوم دقيقه و تجربي تا علوم انساني و فلسفه و هنر است. اما آيا تفكر انتقادي در رياضيات مثلا جبر و آن هم در حد آموزش دانشگاهي (مسئله گشايي) يا حل مسئله است. اما كاربرد اين تفكر در عرصه ي هنر مثلا نقاشي صرفا رسيدن به نوعي تحليل و داوري است. مراحل و مولفه هاي تفكر انتقادي در رياضيات و هنر براي رسيدن به نتيجه نيز متفاوتند. مثلا در مسئله گشايي رياضيات عواطف و احساسات ما دخالتي ندارند اما عواطف و احساسات، بنيان وجهي از داوري هنري هستند. به علاوه مسئله ي جبر پاسخ مشخصي دارد كه از طريق به كار بستن دستورالعمل هاي معيني اين پاسخ شناخته مي‌شود. اما ارزشيابي بي انتقادي تابلوي نقاشي همواره به تحليل ها و داوري هاي گوناگون و گاه متبايني مي‌انجامد. اين به معناي نا ممكن شدن شناخت سرشت و ابعاد تفكر انتقادي نيست. بلكه چند وجهي با بسيار‌گونه بودن اين سرشت و ابعاد را مي‌نمايد.

نظريه پردازان تفكر انتقادي تعاريفي گاه مشابه و گاه متفاوت از آن ارائه كرده‌اند. نخستين تعريف عمومي از رابرت انيس است-تفكر انتقادي تفكر عقلاني و بازتابي است كه برتصميم گيري نسبت به آنچه معتقد مي‌شويم يا عمل مي‌كنيم متمركز مي‌شود. در اين تعريف برعنصر تصميم گيري در تفكر انتقادي تاكيد مي‌شود. همين نكته نشانه ي رويكرد عمل گرايانه (يا تراگماتيستي)اين تعريف است.

اين جنبه در تاكيد را برت انيس بر تصميم گيري درباره ي عملي كه مي‌خواهيم انجام دهيم نيز پررنگ‌تر مي‌شود. اما اين تعريف كلي ابهام هايي دارد: آيا هر تصميم گيري در مورد پذيرش هر عقيده يا انجام هر عملي درقلمرو تفكر انتقادي قرار مي‌گيرد؟ آيا عواطف و احساسات انسان در پيشبرد روند اين تفكر نقش ندارند يا تاثير منفي دارند كه در اين تعريف فقط برعقلاني و بازتابي بودن آن تاكيد شده است؟ اصلا هنجارهاي عيني براي عقلاني و بازتابي بودن تفكر چيستند؟

ريچارد پاول تعاريف متعددي از تفكر انتقادي ارائه ميدهد كه هريك بر جنبه هايي از آن تاكيد دارند. تعاريف او دو جنبه ي عمومي دارند: اول بر بازتابي بودن اين شيوه تفكر متمركزند-دوم بر مهارت ها و ويژگي هايي تاكيد دارند كه انديشمند انتقادي را به داوري درباره ي موضوع بررسي اش مي رسانند. درمورد نخست مثلا مي‌نويسند تفكر انتقادي هنر تفكر است درباره ي تفكر به شيوه اي كه از نظر فكري (منطقي) انتظام يافته و منضبط باشد انيشمندان انتقادي آشكارا در سه برهه ي مرتبط بر روند تفكر متمركز مي شوند: آنان تفكر را تحليل مي‌كنند، تفكر را ارزشيابي مي‌كنند و تفكر را اعتلا مي‌دهند....اين سه برهه براي اين است كه انديشمند انتقادي مسئوليت تفكرش را به عهده گيرد. بازتابي بودن تفكر انتقادي، آن چنان كه در تعريف پاول آمده به اين معنا است كه اين تفكر، تفكري است درباره خود روند تفكر. در مورد دوم، مثلا مي‌نويسند تفكر انتقادي روند از نظر فكري انتظام يافته ي مفهوم سازي، كاربرد، تحليل، تركيب و يا ارزشيابي ماهرانه و فصالانه ي اطلاعات فراهم آمده يا پديدآمده از مشاهده، تجربه، بازنمايي، استدلال يا مكالمه با ديگران است كه همچون راهنمايي براي كسب عقيده و انتخاب عمل به كار گرفته مي‌شوند. در اين تعريف، او تفكر انتقادي را از منظر ارتباط با موضوع مورد بررسي مي‌سنجد. و او البته در جاي ديگري مي نويسد: تفكر انتقادي عبارت است از تفكري درباره خود تفكر تا تو از اين طريق بتواني تفكرت را اعتلا ببخشي. در اين تعريف دو نكته ي اساسي وجود دارد 1- تفكر انتقادي صرف تفكر نيست بلكه به خودش اعتلا مي‌بخشد 2- اين تعالي از توانمندي در به كار بردن مهارت هايي نتيجه مي‌شود كه فرد به وسيله ي آنها مي‌تواند با شايستگي روند تفكر را بسنجد. اين مهارت ها با ارزشيابي روند تفكر به اعتلاي آن مي‌انجامند.

او در تاكيد بر هر دو جنبه ي تفكر انتقادي است كه مي‌گويد ما مي‌توانيم بشناسيم اما چگونه مي‌توانيم آنچه را مي‌شناسيم بشناسيم. اين هر دو جنبه را مثلا در تعريف زير مورد نظر دارد- تفكر انتقادي شيوه ي تفكري است درباره هر موضوع مضمون يا مسئله اي كه در آن انديشمند انتقادي كيفيت تفكرش را از طريق مسئوليت پذيرش ماهرانه ساختار هاي ذاتي در تفكرش اعتلا مي‌دهد و به آنها استاندارهاي فكري را اعمال مي‌كند.

 

 

 

 

 

 

 

نظريه انتقادي

نظريه ي انتقادي در مفهوم محدود آن طرحي بينا رشته اي است كه توسط ماكس هوركها تدوين شده و به دست اعضاي مكتب فرانكفورت  و جا نشينان آنان به اجرا گذاشته شد، به موجب اين طرح آرمان جامعه ي مدني مطرح در روشنگري از راه پيوند دادن پژوهش علمي با نظريه ي ماركس درباره ي تحول اجتماعي فراچنگ خواهد آمد. در مفهوم گسترده تر نظريه ي انتقادي اكنون اصلاح عام تري شمرده مي‌شود كه طرح هاي پژوهشي در علوم اجتماعي ويا علوم انساني تحت اين عنوان تلاش مي‌كنند تا حقيقت و تعهد سياسي را در كنار هم آوردند. نظريه ي انتقادي در هر دو مفهوم زاده ي سنت تفكر كانتي اي است كه از خود شناسي تجليل مي‌كند.

ريموندگس مفيدترين و موجزترين شرح را از اين تعاريف نظريه ي انتقادي به دست ميدهد بشرح ذيل:

1-   نظريات انتقادي موقعيت خاصي به عنوان راهنماهايي براي عمل انساني دارند كه:

الف- هدف شان روشنگري براي عاملاني است كه اين نظريات را اتخاذ كرده اند يعني قادرساختن آن عاملان به تعيين ماهيت منافع حقیقي خود.

ب-ذاتا رهايي بخش اند به اين معني كه عاملان را از قيد اجباري كه دست كم تا حدودي خود خواسته بوده آزاد مي‌كنند.

2-   نظريات انتقادي محتوايي معرفتي دارند يعني اشكالي از دانش اند.

3-   نظريات انتقادي به لحاظ شناخت شناسانه و ماهيتا با نظريات مطرح در عرصه ي علوم طبيعي نظرياتي عينيت نگراند اما نظريات انتقادي به طرز جسورانه، اما شايد دن كيشوت وار بر مقابله با رشته اي از پرسش هاي شناخت شناسانه شكاكانه كه هرزمان مطرح‌اند اصرار مي‌ورزد. آيا حقيقت ونيكي رابطه يي با يك ديگر دارند و اگر دارند آن رابطه چگونه رابطه ايي است؟ آيا ثمرات دانش مجسم كننده اشتياقي به عمل اخلاقي است يا وسوسه اي براي تخطي اخلاقي و قانوني؟ اگر شناسايي نيكي ها منجر به نيكي ها نمي‌شود پس نيكي دانش در چيست؟

تحليل گفتمان انتقادي شاخه اي علمي بين رشته اي در زبان شناسي است كه كاركرد زبان رادر جامعه و سياست بررسي مي‌كند. در اين راستا تحليل گفتمان انتقادي زبان را به عنوان عملي اجتماعي در ارتباط با ايدئولوژي، قدرت، تاريخ وجامعه درسطح متن اعم از گفتاري و نوشتاري مورد مطالعه قرار مي‌دهد. تحليل گفتمان انتقادي از ره آوردهاي تفكر پسانوگرايي (پست مدرنيم) است كه به خصوص ريشه در آراميشل فوكو دارد. اين رويكرد از روانشناسي معتقد است كه عواملي همچون بافت تاريخي و روابط قدرت و سلطه، نهادهاي اجتماعي و فرهنگي و ايدئولوژيكي متن با صورت زباني و معاني جديد را به وجود مي‌آورند. در اين رويكرد زبان آن آينه شفافي نيست كه حقايق را بنماياند بلكه شيشه ماتي است كه حقايق را تحريف مي‌كند و چگونگي تحريف آن در اراده قدرتهاي پنهان و آشكار حاضر در نهاد هاي اجتماعي نهفته است. در اين فرايند اين گونه نهادهاي فرهنگي، اجتماعي و سياسي گفتمان ها را مي سازند و سپس گفتمان هاي مورد نظر با ايدئولوژي و اهداف خاص در گذر زمان از طريق نهادهاي اجتماعي آن چنان در جامعه جا باز مي‌كنند و طبيعي جلوه مي كنند كه مردم آن گفتمان را و به دنبال آن پذيرش آن تفكر و ايدئولوژي را امري طبيعي و منطقي و به انتخاب خود ميپندارند و بدون هيچ گونه مقاومتي آن را مي‌پذيرند و تصور مي كنند كه آزادانه و به اختيار خود مي‌انديشند، قضاوت مي‌كنند و تصميم مي‌گيرند و به سخن ديگر گفتمان ها شكل دهنده و القا كننده فرهنگ و ايدئولوژي خاص در جامعه هستند. در اين روي كرد رابطه گفتمان و ايدئولوژي دوسويه است.

تحليل گر زبان شناسي انتقادي خود را موظف ميداند كه پرده از صورت ظاهر متون زباني با كمك فنون موجود در اين روي كرد بردارد و آنچه كه پشت واژه ها، جمله ها و در نهايت متن زباني، خواه متون مطبوعات و خواه متون شفاهي و در ساير رسانه هاي گروهي از نظر مردم مخفي مانده است را براي آنها آشكار سازد، آنچه را كه طبيعي جلوه داده اند طبيعي زدايي نمايد تا مردم با درك حقايق در زندگي و در رقم زدن سرنوشت خويش تصميم گيري نمايد.

تفاوت مشتي استعمارگران در دوره پسانوگرايي با دوره كلاسيك درآن است كه استعمارگران نوين جهت سلطه بر مناطق استراتژيك جهان وبه دست گرفتن منابع اقتصادي واعمال سلطه سياسي قبل از هرگونه حمله مستقيم نظامي نيازمند همسو نمودن و متقاعد كردن افكار عمومي ساير كشورهاي تاثيرگذار در مجامع بين المللي در فرايند استعمار نوين هستند. به معناي واژه تروريسم قبل از واقعه يازدهم سپتامبر2001 و بعد از واقعه مذكور به عنوان نمونه زباني از فرهنگ سازي و به دنبال آن القاي ايدئولوژي متاثر از گفتماني خاص برافكار جهانيان مي‌توان اشاره كرد.

نوشتن دیدگاه

لطفا نظرات را کوتاه بنویسید و از الفاظ مناسب استفاده کنید تا امکان انتشار آن را داشته باشیم و یا مجبور به حذف آن نشویم
با تشکر


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید