نشست ها ونقدها

مطالعات فرهنگی (جلسه سوم و چهارم)

 پس از این مرحله در مکتب فرانفورت تئو دورد آدرنا که موسیقیدان آموزش دیده بود فلسفه موسیقی مدرن را نوشت و در آن ذات زیبایی بخشی از ایدئولوژی جامعه پیشرفته صنعتی و آکادمی کاذب است که از طریق آراستن و زیبا کردن آن در منطقه نقش دارد. موسیقی از حقیقت به وسیله تسخیر واقعیت رنجانسان دفاع می کند،بنابراین آنچه موسیقی رادیکال درک می کند رنج تغییر شکل نیافته انسان است.

 به نگاه به هنر مدرن به مصابیح تولید حقیقت تنها از طریق خالی کردن زیبایی شناسی صنعتی و سنتی وهنجارهای سنتی از زیبایی به خاطر اینکه ایدئولوژیک شده اند ویژگی تئودورادورنو و در کل مکتب فرانفورت است. این دیدگاه از کسانیکه ادراک از جامعه مدرن را به عنوان چیزی سراپا نادرست که مفاهیم سنتی منسوخ را ارائه می دهد و زیبایی و هماهنگی را مجسم می کند نمی پذیرفتند نقد شد.

نظریات انتقادی و از آن جمله مکتب فرانفورت در مطالعات فرهنگی در سنت مارکسیستی ریشه دارد.اشکال گوناگون مارکسیسم با تاکید بر تفکیک طبقاتی و دولت و سلطه از همه مهم تر طرز کار ایدئولوژی  تاثیری ژرف به مطالعات فرهنگی داشته اند و آثار آنتونیو کراماش وتلقی اش از استیلا (هژه مونی =برتری)نوشته های لئولو کارژ در مورد کالایی شدن در مارکسیسم  ساختاری ولویی آرتوسل بر مطالعات فرهنگی تاثیر نبوده و می توان ساختارگرایی تکوینی لوسین گلدمن را به آن ها افزود.
هژه مونی مفهومی بود که پیش تر از سوی مارکسیست هایی نظیر لنین برای مشخص ساختن رهبری سیاسی پرونتالیا در انقلابی دموکراتیک استفاده شده بود ولی به وسیله آنتونیو کراماش در تحلیلی زیرکانه گسترش پیدا کرد تا چرایی عدم اتفاق افتادن انقلاب گریزناپذیر پیش بینی شده مارکسیسم ارتودکس را در آغاز صده بیستم توضیح دهد.

در عوض پیش بینی مارکسیسم ارتودکس به نظر می آمد. سرمایه داری پیش از همیشه رخنه کرده و ماندگار شده است .

گرامش می گویدکاپیتالیس یا سرمایه داری کنترل را نه تنها از طریق خشونت و اجبار سیاسی و اقتصادی بلکه  به شکل ایدئولوژیک و از طریق فرهنگ مستولی و هژومونیکی برقرار می کند که در آن ارزشهای بروژوواری به ارزش های عمومی همگانی مبدل می شود

به این ترتیب فرهنگ مورد  وفاق گسترش می یابد که در آن طبقه کارگر خیرخود را مطابق خیر سرمایه داری تشخیص میدهند و به ایفای وضع موجود به جای طغیان یاری می رساند.طبقه کارگر نیازمند توسعه فرهنگی از آن خود است تا این تصور را که ارزش های سرمایه داری ارزش های طبیعی و هنجارمند جامعه را بازنمایی می کنند را به زیر افکند و نظر طبقات ستم دیده و روشنفکر را به انگیزه پرولتالیا جلب کنند. لنین معتقد بود که فرهنگ فرع اهداف سیاسی است ولی برای آنتونیو گرامشی دستیابی به قدرت دستیابی اولیه به استیلای فرهنگی اصل بود . دردیدگاه وی هر طبقه ای خواهان سلطه در دوران مدرن باشد برای ایفای رهبری عقلانی و اخلاقی و برای برپاساختن  اتحاد و مصالح با نیرو های متنوع باید از علایق محدود اقتصادی –شرکتی گذر کنند.گرامشی به این اتحاد نیروهای اجتماعی انسداد تاریخی می گفت . وی با این بحث آغاز کرد که در غرب ارزش های فرهنگی بروژووایی به مسیحیت گره خورده و بنابراین برای جدال علیه فرهنگ مستولی بیشتر آداب و ارزش های متدین مورد هدف قرار می گیرد. او تحت تاثیر قدرتی که کاتولیسم رومی بر اذهان مردم مسیحی داشت و مراقبتی که کلیسا از فاصله افتادن بین دین تحصیل کرده ها و غیر آن می ورزیدند قرار گرفت.گرامشی معتقد بود که وظیفه مارکسیسم این است که انتقاد کاملا عقلانی از دین را که در انسان گرایی رنسانس اتفاق افتاد با مولفه هایی از اصلاح گری که درخواست عمومی بود پیوند بزند. در نظرگاه گراشی مارکسیم در صورتی می توانست دین مسیحی را در غرب ملغا کند که به نیازهای روحی مردم توجه می داشت و با این کار مردم باید تشخیص می دادند که این تجلی تجربه خودشان است.

 

جلس چهارم مباحث این سه جلسه با یک مقاله تشریح شد و مورد نقد قرار گرفت.

نوشتن دیدگاه

لطفا نظرات را کوتاه بنویسید و از الفاظ مناسب استفاده کنید تا امکان انتشار آن را داشته باشیم و یا مجبور به حذف آن نشویم
با تشکر


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید