اشعار شاعران قم

اعظم سعادت مند

 

 

 

 
 
 
 
به قرآنی که داری در میان سینه ات سوگند
که هرگز از تو و از خاندانت دل نخواهم کند
و ایمان دارم ای مهرت قیامتها به پا کرده
گنهکاران چون من عاشقت را زود می بخشند
پر از حس غریب روزهای آخر سالم
پر از دودی که بر می خیزد از خاکستر اسفند
دلم امشب شبیه کوچه های تا حرم تنگ است
دلم در حسرت ایوان دلباز شما تا چند؟
و غمگینم به قدر شانه ی سنگین گاری ها
که ساکم را به سختی تا خیابان تو آوردند
و مسکینم به قدر آن گدایانی که در غربت...
فقط امید  دارم از تو ای شاه نجف لبخند
*
نشستم گوشه ی صحنت برایت شعر می خوانم
اگر این لحظه ها حس می کنم هستم سعادتمند
 
 
 
 
 
مي‌تواني كه فريبم بدهي با نظري
پنجه‌انداخته‌اي سوي شكار دگري
آه! ديوانه ی آن لحظه ی چشمان توام
كه پلنگانه به قرباني خود مي‌نگري
آنچنان رد شو كه آشفته كني موي مرا
اي كه آسوده دل از بيشه ی من مي‌گذري
مرهمي‌بهتر از اين نيست كه زخمم بزني
عشق، آماده بكن خنجر برنده تري
هيمه بر هيمه‌ ی اين آتش سوزنده بريز
تا از آن جنگل انبوه نماند اثري
نكند بوي تو را باد به هر جا ببرد
خوش ندارم دل هر رهگذري را ببري
 
 
 
 
 
نه از کسی گله دارم نه با کسی قهرم
کشانده اند چرا پیش قاضی شهرم
شبیه عقربم اما بدون آزارم
که ساختند طبیبانه مرهم از زهرم
اگر سکوت فروشی است ! من خریدارم
نداشتند دکانهای بسته ي شهرم
به هیچ آدمي از درد خود نخواهم گفت
فرار مي کنم از گوشهای نامحرم
بگیر از آب مرا با تو جفت خواهم شد
که لنگه کفش رها در مسیر این نهرم
 
 

 

 

 

نوشتن دیدگاه

لطفا نظرات را کوتاه بنویسید و از الفاظ مناسب استفاده کنید تا امکان انتشار آن را داشته باشیم و یا مجبور به حذف آن نشویم
با تشکر


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید