اشعار شاعران قم

محمد میرزایی


از عشق می ترسم، ولی بی عشق می میرم
ایـن روز و شـب هـا بـا خــودم بـدجــور درگــیــرم

سـرگـرم پـرواز خـودم در آسـمان بودم
تو در زمین پیدا شدی، حالا زمینگیرم

من شاعرم، فرقی ندارد هرکجا باشی
جـز از غزل هایم سراغت را نمی گیرم

آه ای زمستانی ترین رویای بهمن ماه!
بـدجـور از مـردادمـاه بـی تـو دلـگـیـرم

من زنده ام تا در غزل ها از تو بنویسم
ورنه خدا می داند از این زندگی سیرم

تقصیر مـن ایـن بـود چـشـمـان تـو را دیدم
تقدیر من این است در چشم تو تسخیرم

بی شک شب چشمت برایم لیلة القدر است
آری بـه چـشمـانـت گـره خـورده است تقدیرم
 
 
 
 
 
 
حرف سخت است بیاید به زبان من و تو
اشک گل کرده به جای سخنان من و تو

رازِ افتادن تو ، رمز زمین خوردن من
رمز و رازی است در این کوچه میان من و تو

پر زدی، سوختی و آب شدم ... این دنیا
شمع و پروانه ندیده است بسان من و تو

می روی محرم من! چاه فقط می فهمد
چه کشیدیم از این جور زمانه من و تو

ظلمت شهر مرا کشت زمانی که زدیم
حرف غسل و کفن و دفن شبانه من و تو

در و دیوار از آه دلمان می سوزند
همه ی خانه شده مرثیه خوان من و تو

کنج خانه همه با گریه دعا می خوانند
دختران من و تو با پسران من و تو

زینبت چادر خاکی تو را بالا برد
و خدا را قسمش داد به جان من و تو ...

خانه از عطر نفس هات هنوز آکنده است
کاش می شد بنشینیم به خانه من و تو

 
 
 
 
 
تا به کی در این بیابان در تمنای تو باشم؟
آهوی من! تا کجا دنبال جاپای تو باشم؟
 
تو تمام دین و دنیای منی حالا و ای کاش
دست کم در خواب یک شب بین دنیای تو باشم
 
آی مضمون تمام شعرهایم! کاش می شد
لااقل مضمون بیتی از غزل های تو باشم
 
چشم هایت چشم هایت ... ای امان از چشم هایت
کاش یک شب خیره در چشمان گیرای تو باشم
 
کاش یک شب تا سحر بنشینی و سعدی بخوانی
کاش یک شب تا سحر محو تماشای تو باشم
 
در خیالم گیسوانت را پریشان می کنم باز
دوست دارم غرق در طوفان دریای تو باشم
 
من زمستانی پر از برفم تو تابستان داغی
می رسد روزی که من مجذوب گرمای تو باشم

 

نوشتن دیدگاه

لطفا نظرات را کوتاه بنویسید و از الفاظ مناسب استفاده کنید تا امکان انتشار آن را داشته باشیم و یا مجبور به حذف آن نشویم
با تشکر


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید