اشعار شاعران قم

عباس احمدی

 

 

 

شنیدستم که استادی کهنسال
جوان دانشجویی را کرد دنبال
از آن سان دختران بد حجابی
که آدم را کند گمره حسابی
به فکر افتاد بنماید صوابی
کره برگیرد از آب گلابی
بر او باب هدایت برگشاید
به سبک خویش ارشادش نماید
به گیر انداخت وی را در کناری
به دام انداختش پشت چناری:
"سلام ای دختر باهوش و دانا
به چشم خواهری بسیار زیبا
نه اهل بخیه ام بنده نه هیزم
حجابت را رعایت کن عزیزم
به واقع حیف این زیبا رخت نیست؟
از جنبه به تو من می دهم بیست
چرا با این جوانان می پری تو؟
نیایی پیش من خیلی خری تو!
عزیزم نیستند این بچه ها مال
که دود از کنده برخیزد به هر حال
تو را تا بنده دیدم حال کردم
سپس تا این مکان دنبال کردم
زن و فرزند را از یاد بردم
به عمر قبلی ام افسوس خوردم
بیا محرم شویم آری، قَبِلتُ؟
نمایم صیغه ای جاری، قَبِلتُ؟
چودختر دید حرف عشق و بخت است
بفهمید اینکه کرم از این درخت است
بدو گفتا پلنگی یا که شیری
نمی خواهی شما گازم بگیری؟
برو ای عاشق پر روی ناشی
خری گم کرده ام شاید تو باشی!
تواستادی ولی بی پول هستی
نداری ثروت و مجهول هستی
ندارد کار تو آینده، دارد؟
تقاضایت عزیزم خنده دارد
درست است اینکه ایمانت ضعیف است
ولی شاگردتان ذاتش عفیف است
تو باید بر جوانان باشی الگو
برو از پیش چشمم می دهی بو!
بزد بر کله او لنگه کفشی
کشید از عمق جان جیغ بنفشی
به واقع ضرب شست او خفن بود
نبود او دختر، آری شیرزن بود
به خاک افتاد استاد نظر باز
و دختر شادوخندان کرد پرواز!
چه خوش گفته است عمران صلاحی
-که بارد نور بر قبرش الهی-:
"بلی شیر است و خیلی دیر زاید
ولی وقتی بزاید شیر زاید"
 
 
 
 
 
 
هرکه دُلارام دید از دلش آرام رفت
رفت به باد فنا   هرکه پی وام رفت
نفت نیامد که هیچ...هی مده گیر سه پیچ
از سر ین سفره ها رایحه شام رفت
ما که ندیدیم لیک گفت به ما جام جم:
محتکر بی شعور تا دم اعدام رفت
عقل فیوزش پرید، عشق دو تا سکته زد
دید که تا نرخ گوشت قیمت بادام رفت
نفت به نام قمر، گاز به کام قطر          
ز اسکله های مجاز! دیم دارا دام دام...رفت!
گرچه جناب چاوز یافت زما آبرو
آبروی مذهب وعزت اسلام رفت
شکر خدا که نیافت جیب مدیران خلل
رفت اگرهم خوب از کیسه ایتام رفت
محو شد از این دیار حضرت اسفندیار
در پی قاضی سعید، حضرت الهام رفت!
 خادم و مشهور بود، هاله ای از نور بود
دولت خدمتگزار حیف که ناکام رفت
 
 
 
 
 
 

در سرّ تو می خواست سری داشته باشد
حتی اگر او را خطری داشته باشد
در خشکی  دل خواست که تا  اشک بریزد
تا باغ فدک برگ و بری داشته باشد
یک چشم به در داشت نگاهی به عزیزان
انگار که قصد سفری داشته باشد
کی پیش می آید که فلک  بانوی سبزی
" سر تا قدم از عیب بری" داشته باشد
 کردند به تن جامة تحریف و نگفتند
شاید که علی(ع) هم نظری داشته باشد
حالا بجز از دود و بجز اشک نبیند
این کوچه اگر رهگذری داشته باشد
ای کاش که پر گیرد و برخیزد از آتش
ققنوس اگر بال و پری داشته باشد
 
 
 
 
 
هی مگویید ای جوانان جعلّق: کار نیست
کار هست اما برای مردم بیکار نیست!
آن مدیر چند شغله زحمتش را می کشد
پس مشو پاپیچ کار و فکر کن انگار نیست
راز الافی ز مسئولی وزین، جویا شدم
گفت: این جز فتنه عمّال استکبار نیست
گفت: شغلت چیست؟ بی خود هی چرا نق می زنی؟
گفتمش غیر از فروش تخمه و سیگار نیست
گفت: داری شغل  والایی خدا را شکر کن
مثل سعدی در نظامیّه تو را ادرار نیست!
وضع ما در شغل از خیلی ممالک بهتر است
تو برو تا گینه، می بینی همین مقدار نیست
هرکسی بیکار باشد عارف و آزاده است
نزد سالک، شاغل و بیکار، خود معیار نیست
نیم ساعت کار هم یک شغل می گردد حساب
اشتغال آقا نماز جعفر طیّار نیست
گفتمش: بر طبق آمارت تماما" شاغلیم
گفت: البته، نمی خواهی برو اجبار نیست
دیدم انگاری سرم را شیره می مالد به حرف
ظاهرا" بیکار بودن زشت و ناهنجار نیست
گفتمش: از سر کلاهم را چرا برداشتی؟
"گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست
 
 
 
 
 
باز افطار گریه در رمضان
جزو اعمال واجبم شده است
لب به چیزی نمی زنم جز اشک
خون دل قوت غالبم شده است
 
میوه استوایی صهیون
مثل زهر است تلخ و بد مزه است
شِمر نام قدیمی تین سین
آراکان نام دیگر غزّه است
 
رو به باران موسمی باز است
چشم معصوم کودکی مرده
چند بودای چند صد متری
داخل غار خوابشان برده
 
طبق معمول سرد و خاموشند
موج های مبلّغ پوچی
باز مات نمایش نوبل است
بانوی صلح، آنگ سان سوچی
 
گرچه سست است لانه اش، مگذار
در دلت عنکبوت خانه کند
خاور دور را به تار بلا
بدل از خاور میانه کند
 
این تبرها ولی نمی دانند
ریشه دار است تا ابد اسلام
یارمان تا رسول پاکی هاست
پاکسازی نمی شود اسلام
 
دیر نبوَد سپاه ابرهه هم
بچشد طعم سیلی سجّیل
هان بگویید با بنی هاشم
که قریب است برق "عام الفیل"
 
 
آسیاب سقوط خفاشان
چند وقتی است نوبتی شده است
دشمن از ما به وحشت افتاده
قلب مان بمب ساعتی شده است
 
می شویم ای روهینگیا، آوار
بر سرِ شرک مثل سونامی
با تو خرمای کفر را بخوریم
ای مسلمان چشم بادامی
 
 
 
 
 
 
 
من یار مهربانم، اما کمی گرانم
چون جنس باد کرده در دست ناشرانم
درکل به قول ایشان کم سود و پر زیانم
من گرچه اهل ایران این ملک شاعرانم
زیر هزار نسخه باشد شمارگانم
مانند حال زائو در وقت زایمانم
یا لنگ فیلم و زینکم یا گیر این و آنم
گیرم اگر مجوز من یار پند دانم
از این ممیزی ها سرویس شد دهانم!
اغراق اگر نباشد صفر است راندمانم
یک روز رفتم ارشاد با این قد کمانم
 گفتم بده مجوز ای راحت روانم
گفتا تو را برادر یک سال می دوانم
در تو عقایدم را با زور می چپانم
گفتم نمی توانی گفتا که می توانم
گفتم کنم شکایت گفتا که بر فلانم
از حرفهای او سوخت تا مغز استخوانم
من یک کتاب خوبم عشق است ترجمانم
نه  عامل خلافم نی در پی مکانم!
محبوب اهل فکرم منفور طالبانم
خواننده گر کوزت شد من ژان وال ژآنم!
من وارث پاپیروس از مصر باستانم
هم خبره در سیاست هم اقتصاد دانم
بسیار حرف دارم با آنکه بی زبانم
شاگرد فابریکِ جبار باغچه بانم
درد دلم شنیدی؟ حالا بخر بخوانم
 .... از بسکه شعر گفتم کف کرد این دهانم
حسن ختام بیتی است کآمد نوک زبانم
از خطه بیابان  گفته سعید جانم:
" من شاعری جوانم منهای گیسوانم"!
 

 

 

 

نوشتن دیدگاه

لطفا نظرات را کوتاه بنویسید و از الفاظ مناسب استفاده کنید تا امکان انتشار آن را داشته باشیم و یا مجبور به حذف آن نشویم
با تشکر


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید