آثار برتر نشست ها

برگزیده نشست های شاعرانه

 

 

 

وقتی زمین خوردی خودم دیدم،

لبخند شرمت آسمانی بود


بر سینه و بازوی بی جانت،

تاول نشان پهلوانی بود


کرکس مرامان سفره را

 چیدند،

کفتارها دور تو چرخیدند


آن شیر مرد خطّه ی دیروز،

حالا پلنگی استخوانی بود


ای کاش زخمت زخم بستر بود،

زخم زبان از مرگ بدتر بود


زخم زبان‌هایی که می خوردی،

پاداش عمری جان فشانی بود


از ما فقط دیدند با اکراه،

سهمیه ی کنکور و دانشگاه


ای کاش سهمم از همه دنیا،

این که کمی پیشم بمانی بود


از وعده‌های پوچ بیزارم،

((سر روی زانوی که بگذارم؟))


بنیاد جانبازان برای ما،

در حدّ یک اسم و نشانی بود


گفتی پزشکت گفته نزدیک است،

بهبودی کامل به تو امّا


افسوس بابا دیر فهمیدم،

حتی دروغت مهربانی بود!


جان دادی و یک عدّه خندیدند،

مادر که شیون کرد نشنیدند


حتی عروجت را نفهمیدند،

گفتند بیمار روانی بود!!!

محس کاویانی

 

 

 

 

 

تا به کی از سخن عشق گریزان باشم؟
از تو ننویسم و هربار پشیمان باشم؟

پاک کردی عرق شرم ز پیشانی مست
پس روا نیست من اینگونه پریشان باشم

کیمیا خاک کف پای غلامان شماست
کیمیایی بده تا جابر حیّان باشم

نمی از چشمه ی توحید مفضّل کافی ست
تا به چشمان تو یک عمر مسلمان باشم

غم حدیثی ست که در چشم تو جریان دارد
باید از حادثه ی چشم تو گریان باشم

جای این بیت برایت حرمی می سازم
تا در آیینه ی ایوان تو حیران باشم

حرف آیینه و ایوان شد و دلتنگ شدم
کاش می شد حرم شاه خراسان باشم

« صبح صادق ندمد، تا شب یلدا نرود »
کاش در صبح ظهور آینه گردان باشم

کار مشترک آقای میر صفی و آقای میرزایی

 

 

 

 

 

 

بی‌خبر آمد ولی در بوق و کرنا کرد و رفت


بی‌تفاوت التماسم را تماشا کرد و رفت


او که احساس مرا عمری گدایی کرده بود


آخر احساسش به من را ساده حاشا کرد و رفت


فکر می‌کردم که درمان تمام دردهاست


حیف، او تنها غم خود را مداوا کرد و رفت


روزگاری غم برایم هیچ معنایی نداشت


آمد و غم را برایم خوب معنا کرد و رفت


زندگی بی او برایم زندگی با درد بود


او که پای مردنم را زود امضا کرد و رفت ...
ثمانه میرزایی

 

 

گذشتی از کم دنیا که بی نیاز شوی

کنار اوج نشستی که سرفراز شوی

تمام هستی عالم محمد است چه باک

که هرچه هست ببخشی و بی جهاز شوی

به پیشواز رسول آمدی تبسم عشق

اگر غمی به دلش داشت چاره ساز شوی

و در هیاهو جهل عرب خدا می خواست

که دلنواز ترین نغمه ی حجاز شوی

اگر چه رنج کشیدی ولی ندید کسی

نشته محرم قد قامت نماز شوی

سید جواد میر صفی

 

 

 

 

 

مینویسم که زخم­ها جاری­ست

مینویسم که نبض من درد است

تا تب درد­های من سری­ست

زندگی در تنم ورم کرده ست

مرده­ام بین چهل ما درها

بین بدخلقی ترسک­ها

این منم با گذشته­ای غمگین

با بهاری که صورتش زرداست

بوی کافورمیدهم امسال

مرده­ای غم گرفته در تابوت

چشم­هایم به گوشه­ای خیره

تن تنهایی­ام کمی سرد است

ماده گرمی میان کفتارران

سهمم از زندگی مصیبت بود

شهرتان خوب شهرتان عالی

آنچه این جا نبودیک مرد است

بهار امیدی

 

 

 

 

 

مرگ از آن مردی که می­آید به سویم بهتر است

 

حرفهایی در دلم مانده نگویم بهتر است

 

بعداز آن آوارگی، آن بغض­های بی امان

 

زخم، پایم لب گشود اما گلویم بهتر است

 

چنگ می­زد برسرم، تا که پریشانتر شوم

 

دختر شامی که می­گفت از تو مویم بهتر است

 

ابر چشمم روی ماهت را ندید و اشک ریخت

 

مثل مادر حنجرت را هم بشویم بهتر است

 

مثل مادر گفتم اما مادرت کودک نبود

 

از کبودی ­های پهلویم نگویم بهتر است

 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

 

شب گذشت اما بمانی رو به رویم بهتر است

 

آه بابا حال و روزم مثل جایم خوب نیست

 

عمه این ساعت نیاید جست و جویم بهتر است

 

راستی سر شکرت کو؟ مشک پرُ آبش چه شد؟

 

مُردم از طعنه بگو حال عمویم بهتر است؟

 

مجید بشیری­ پور

 

نوشتن دیدگاه

لطفا نظرات را کوتاه بنویسید و از الفاظ مناسب استفاده کنید تا امکان انتشار آن را داشته باشیم و یا مجبور به حذف آن نشویم
با تشکر


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید