شعر روز

شعر روز

نجمه زارع

 

وقتی عاشق می شوی، در حیطه ی من نیستی

 

 

هر کجا هستی و یک جای معین نیستی

 

گرم و تب داری، دلت غوغاست، قلبت می زند

 

اصلا آرامش نداری، راحت اصلا نیستی

 

مهربانی، دوست داری هر کس و هر چیز را

 

در دلت با هیچکس انگار دشمن نیستی

 

وقتی عاشق می شوی، خیلی دلت نازک تر است

 

آنقدر نازک که از یک "آه" ایمن نیستی

 

تو که هستی؟ گنگ و خاموشی نمی دانم ترا

 

تو برای هیچکس در شهر روشن نیستی

 

این برام بس که در درکم نمی گنجی هنوز

 

مثل آدم های دیگر مطمئنا نیستی

 

در همین جا خانه کن، من ایستگاه آخرم